محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1229
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد ياليل به فرستاده گفت : « راستى عمرو ترا فرستاده است ؟ » گفت : « آرى و هم اكنون در خانهء تو ايستاده است . » عبد ياليل گفت : « هرگز چنين چيزى انتظار نداشتم . » كه عمرو مردى منيع النفس بود . و چون او را بديد خوش آمد گفت . عمرو گفت : « كار چنان شد كه قهر نماند ، اين مرد چنان شده كه مىبينى و همه عربان مسلمان شدهاند و شما تاب جنگ آنها نداريد ، در كار خود بنگريد . » ثقفيان در كار خويش به مشورت پرداختند و با همديگر گفتند : « مگر نمىبينيد كه هيچكس از شما ايمن نيست و هر كه برون شود راه او را مىزنند » و همسخن شدند كه يكى را پيش پيمبر فرستند ، چنان كه از پيش عروه را فرستاده بودند و با عبد ياليل كه سن وى چون عروه بود سخن كردند كه پيش پيمبر رود ، اما او نپذيرفت كه بيم داشت به هنگام بازگشت با وى همان كنند كه با عروه كرده بودند و گفت : « اين كار نمىكنم ، مگر آنكه كسانى را با من بفرستيد . » و قوم همسخن شدند كه از قبايل هم پيمان حكم بن عمرو و شرحبيل بن عيلان و از قوم بنى مالك عثمان بن ابى العاص و اوس بن عوف و نمير بن خرشه را با وى بفرستند ، و جمع فرستادگان شش تن شد ، و عبد ياليل با آنها روان شد و او سر و سالار گروه بود و آنها را همراه برد كه از سرنوشت عروه بيمناك شده بود و مىخواست وقتى به طائف بازگشتند هر كدامشان طايفهء خويش را از خشونت باز دارند . و چون فرستادگان ثقيف نزديك مدينه رسيدند بر كنار قناتى فرود آمدند و مغيرة بن شعبه را آنجا ديدند كه به نوبت خود مراكب ياران پيمبر را مىچرانيد كه چراى مركبها در ميان ياران پيمبر به نوبت بود ، و چون مغيره آنها را بديد مركبها را رها كرد و دوان رفت تا بشارت ورودشان را به پيمبر برساند و پيش از آنكه به نزد پيمبر رود ابو بكر او را بديد و مغيره با او گفت كه فرستادگان ثقيف آمدهاند بيعت كنند و مسلمان شوند و مىخواهند شرايطى براى آنها منظور شود و در بارهء